مهبط عشق

دل شکسته " مهبط عشق " است...

 
یک روز زندگی
نویسنده : احمد - ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٩
 

دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.

پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد، داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سکوت کرد، جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد.

به پر و پای فرشته ‌و انسان پیچید، خدا سکوت کرد، کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد، دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت: "عزیزم، اما یک روز دیگر هم رفت، تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها یک روز دیگر باقی است، بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن."

لا به لای هق هقش گفت: "اما با یک روز.... با یک روز چه کار می توان کرد؟ ..."

خدا گفت: "آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی‌یابد هزار سال هم به کارش نمی‌آید"، آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی کن."

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می‌درخشید، اما می‌ترسید حرکت کند، می‌ترسید راه برود، می‌ترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد، قدری ایستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده‌ای دارد؟ بگذارد این مشت زندگی را مصرف کنم."

آن وقت شروع به دویدن کرد، زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید، چنان به وجد آمد که دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد، می تواند ....

او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما ....

اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزدکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که او را نمی‌شناختند، سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد، او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.

او در همان یک روز زندگی کرد.

فردای آن روز فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیست!"

زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است..

امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد!؟


 
comment نظرات ()
 
 
پدر شدن....
نویسنده : احمد - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٥
 

سلام، از آخرین نوشته هام (به غیر از نوشته دیروزم) تقریبا چهار سال می گذره ..... متفکر. تو این چهار سال چه اتفاقهایی که نیفتاد!..... دانشگاهم تموم شد...... توی یه ISP مشغول به کار شدم..... مزدوج شدم.......... و......... تا چند ماه دیگه هم اگه خدا بخواد "پدر" می شم...... خودمونیم "پدر" شدن هم چه حس غریبیه....... نمی دونم لیاقتشو دارم یا نه؟ نمی دونم آیا می تونم یه " پدر " خوب برای " پســــــرم " باشم یا نه ؟........ امیدوارم که خدا خودش کمک کنه مثل همه پدرای خوب من هم ........ وانشاا... خدا به ما یه فرزند سالم و صالح عطا کند..... شما هم دعا کنید. ممنونم. 


 
comment نظرات ()
 
 
زندگی چیست؟
نویسنده : احمد - ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٤
 

زندگی جبر نیست؛
اگر بشناسیم چندجمله‌ای محبت و ایثار را
اتخاد ناگسستنی دلهای اهل ایمان را
بسط انسانیت و تجزیه کدورتها و عداوتها را اگر دوستیها را جمع، دشمنیها را کم،
شادیها را ضرب و غمها را تقسیم کنیم،
محبتها را به توان برسانیم و کینه‌ها را به زیر رادیکال ببریم،
مفهوم زیبای زندگی را می‌فهمیم. چندجمله‌ای زندگیتان «تعریف شده‌تر» و اتحاد قلبهایتان مستحکم‌تر باد.


 
comment نظرات ()